گنج

بخش ۱۲۹ - رفتن قمرتاش و قلواد به طلب سام نریمان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۷ بیت
دگر ره قمرتاش و قلواد شیربراندند اسب آن دو مرد دلیر
نجستند روز و شب آرام و خواببه هر راه و بیره گرفته شتاب
خبر جوی گشتند هر جا بسینیامد ازو آگهی از کسی
به هر دشت و هامون همی تاختندعلم بر سر کوهی افراختند
چنین تا برآمد بدین سان دو ماهنماند هیچ دشت و بیابان و راه
که ایشان نکردند از آنجا گذرنجستند از شیر فرخ خبر
چنین تا به دامان یک کوهسارشتابان رسیدند هر دو سوار
بدیدند کوهی سرش بر فلکشده دیده‌بان بر سر کُه ملک
زحل چون کلاغی به بالای اوزمانه نهان زیر پهنای او
سراسر همه سنبل و لاله‌زارز مرغان همه گوشه‌ای ناله زار
دو فرسخ بدان کوه رفتند بازبر افراز رفتند دو سرفراز
ز لعل و ز یاقوت و فیروزه کانبدیدند آن هر دو آزادگان
بدیدند هر سو فراوان بلورکه بودی درخشنده مانند هور
به ناگه یکی گنبدی یافتندشتابان بدان قبه بشتافتند
برهمن یکی پر هنر پیر بودکهنسال و بسیار تدبیر بود
گیا بسته بر دو سر چون عذارپرستش کنان پیش پروردگار
چو دیدند آن پیر را هردوانبه تن لاغر و لیک روشن‌روان
پیاده شدند و برفتند پیشستایش نمودند به آئین و کیش
که ای پیر بیدار فرخنده دلخردمند و آزاده و زنده دل
درین که چگونه به سر می‌برینه یاری و نه همدم و یاوری
نیائی چرا سوی آباد شهرکه از ناز و نعمت بیابی تو بهر
بدین تلخ کامی چنین زیستنبباید به حال تو بگریستن
نه نیکوست تنها درین کوهسارکه تنها نباشد بجز کردگار
چنین داد پاسخ برهمن بدویکه ای نامداران پرخاشجوی
که گیتی سرائی است پر ریو و رنگخردمند مردم نسازد درنگ
دو در دارد این باغ در رهگذرازین در درآئی روی زان به در
هر آن کو درین کاخ منزل کنددو پای دل خویش در گل کند
رهائی نیابد ازین کاخ بازبماند تنش در غم رنج و آز
کسی جان کند جمع آرد و بالدلش خوش کند بر زر و سیم و مال
بدان تا که دارند او را عزیزببیند ستاده غلام و کنیز
چو گردد بدین ساز و آئین و برگبه ناگه شبیخون درآید ز مرگ
امانش نبخشد همی یک زماننه بخشد به مال و نه بدهد امان
به ناچار جان را سپارد دگردلش در پی خانه و سیم و زر
نباشد چو آزاده نیک رایبه دوزخ شتابد روانش به جای
دگر زان که چیزش نیاید به دستشود از پریشانی حال پست
شب و روز در فکر و طغیان بودبه فکر همان لقمه نان بود
همان به که کنجی گزیند به دهرشود پیش دادار چون نیک‌بهر
چو در زندگی هر چه بودش بهشتپس از مرگ جایش بود در بهشت
از آن گشت ما را غم از دل تهیجز این رو نداریم هیچ آگهی
بدو گفت قلواد کای پرخردازین بیش اندیشه برنگذرد
برهمن چنین پاسخش داد بازچهار است نیکی تو ای سرفراز
نخستین زبان خوش و مهربانبدان تا که هرگز نیابی زیان
دوم راست گو و سیم راست باشچو دره گهی سوی مردم بپاش
چهارم توکل به دادار کنازین پیر فرخنده بشنو سخن
دگر چارچیز است کار بدیکه تابد تو را از ره ایزدی
دو رنگی و حق ناشناسی بودبر این رو همه ناسپاسی بود
سیم بخل کو از همه بدتر استوگر دور باشی ازو درخور است
چهارم دل کس میازار هیچکه بدتر نباشد ز آزار هیچ
چو اینها بجا آوری شاد باشز بند غم خویش آزاد باش
دگر گفت قلواد کای نیک مردکه از گفتت جانم آمد به درد
سوال دگر دارم از مرد پیرکه هر چیز گفتی بود دلپذیر
مرا سروری هست با ناز و کامکه خوانند او را سپهدار سام
به باغ خرد آشیان داشته استهنر زو به عالم سرافراشته است
چو طوطی که شکر ازو دور شددلش سوی پرواز مزدور شد
چو بازی گه گردد ز شه خشمگینهوائی شد و باز نامد به کین
و یا همچو بلبل که گل را ندیدبپرید از باغ و سر درکشید
چو سیمرغ کز قاف پرواز کردهوائی شد و رفتن آغاز کرد
ندیدیم او را به جائی نشانشدیم از غمش دیده گوهرفشان
تو را گر خبر هست ما را بگوینشانی ده از سام پرخاشجوی
پری‌دخت را هم ندیده است بازوزین درد شد جان ما درگذار
ندانیم کاین هر دو را روزگارکجا برد و چونست انجام کار
تن ما شد از تاختن کوفتهز بسیاری رنج آشوفته
بدو گفت آنگاه پس برهمنکه ای نامداران شمشیر زن
بگویم همه کار و کردار سامکه چونست انجام سالار سام
ورا رنج بسیار پیش اندرستهمه نوش او زیر نیش اندرست
از اینجا به ده روز راه درازچو رانید هر دو به درد و گداز
ببینید ناگه یکی ساربانخردمند پیری و شیرین‌زبان
فراوان هیون بینی آنجا گلهدر آن دشت و آن چشمه گشته یله
خبر زو بپرسید زان رزمسازکه دارد خبرهای او جمله باز
ببینید سرچشمه لاجوردزمینش ز لاله شده سرخ و زرد
دگر از پری‌دخت گوئی سخنفتاده به چنگ یکی اهرمن
کجا نام آن شوم شد ابرهانیابد ازو اژدها خود رها
یکی خیره‌سر دیو بسیار هوشکه از ژرف دریا برآرد خروش
هزاران هزارش بود لشکریهمه دیو جادوی با داوری
طلسم است بر دست آن نابکارکه جمشید بسته است در روزگار
وز آن چار عنصر نهادست نامببسته است بر نام فرخنده سام
ز خاک و ز آتش ز آب و ز بادبیاراست جمشید فرخ نهاد
کنون ابرها دارد آنجا نشستابا نره دیوان جادوپرست
بیاید سپهدار فرخ به اسمبزودی به هم بر زند آن طلسم
طلسم دگر باز پیدا کندز بهر گر کس هویدا کند
که ازتخم آن نامداران بوندکه یک دم ز کینه همی نغنود
پس از سال نهصد دگر سی و پنجدرآید یکی مرد جوینده گنج
درآید طلسم سپهبد به دستازو چاره سام یابد شکست
بسی رنج دارد جهاندار سامکه تا کار مردی بسازد تمام
پس آنگه پری‌دخت سیمین عذاربه دست اندر آرد گو نامدار
شتابید از ایدر به نزدیک اوکه روشن شود جان تاریک او
زمین بوسه دادند هر دو جوانبجستند از جادو روشن روان
وز آن کوهپایه به زیر آمدندشتابان سوی سام شیر آمدند
براندند آن هر دو شیر شکارچنین تا پدید آمد آن چشمه‌سار
هوائی بدیدند همچون بهشتتو گفتی که از مشک دارد سرشت
یله گشته هر سو فراوان شترز کوهان اشتر جهان گشته پر
بزرگان گردنکش سرفرازهمه همچو کشتی همه چون جهاز
همه ژاژخواه گشته اما خموشبرهنه ولی جمله پشمینه پوش
ز مستی برآورده بر چرخ سرنهاده سر اندر پی یکدگر
یکایک کف انداز گشته شگرفتو گفتی در آن دشت باریده برف
به دنبال ایشان یکی سارباننهاده سر اندر پی اشتران
بدو گفت قلواد ناگه یکیکزو باز پرسد خبر اندکی