گنج

بخش ۱۱۱ - بردن فغفور چین در نزد سام و خلاصی یافتن از بند

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
تمرتاش با وی نشد هیچ رامببردش همانگه به نزدیک سام
سران سپه زین خبر یافتندسراسر سوی سام بشتافتند
بدیدند فغفور را بسته دستبر پهلو یل سرافکنده پست
تمرتاش جنگی سخن کرد سازبه پرده همی راند با سام راز
چو گشتند نام‌آوران انجمنتمرتاش پردخته شد از سخن
ز ناگه جهان‌پهلو ناموربه فغفور کرد از سر کین نظر
بدو گفت کای شاه وارونه‌رایهم اکنون سرت را درآرم ز پای
به آتش بسوزم همه کشورتنهم بر سر موج خون افسرت
تو دانی که با من چه کردی به دهرهمه نوشم از کار تو گشت زهر
همان‌گه طلب کرد دژخیم رابگفتش ز دل دور کن بیم را
سر شاه چین را جدا کن ز تنکه آسوده گردد ز کین انجمن
سبک مرد خونریز آهیخت تیغکه خون ریزد از شاه چین بی‌دریغ
پی لابه بگشاد فغفور لبچو دید آن که روزش شود تیره شب
به سام دلاور خروشید و گفتکزین پس نگردم به بد یار و جفت
چو کام دل خود نیابم ز بتهمان به که رخ را بتابم ز بت
چو پاکان درآیم سوی دین توبرانم ز دل یکسره کین تو
بخندید ازو سام گردنفرازبدو گفت از من نیابی جواز
کنون کت روان در دم اژدهاسترخ خود نهی سوی دادار راست
ز بحر فنا چون که یابی نجاتدگر ره خداوند تو هست لات
ز بحر فنا چون که یابی نجاتگر ره خداوند تو هست لات
گهی درپذیرم من این گفتگوکه از بت بتابی به یکباره روی
بسان تکش خان شه تاشکنکه آوره بر جان بتها شکن
ز رهبان برآری به یک ره روانصنم پست سازی و سازی فغان
به پا اندر آری سر بتکدهببندی درو پیل و اسب و دده
چو این کرده باشی بدانم نخستکه در تن نباشد دلت هیچ سست
چنین پاسخش داد فغفور شاهکه سازم کنون دیر و بت را تباه
بتان را سراسر به هم بر زنمصنم را ازین غم به خاک افکنم
زبانش همی داد زینسان خبردلش داشت راز نهانی به سر
ز گفتار او سام گردید شادسبک بند از یال او برگشاد
شه چین به ناکام شد ز اهل دینبیاورد سام دلاور به چین
همه دیر و بت‌خانه‌ها کرد پستصنم را بفرمود تا بت شکست
رها کرد مه‌روی را او ز بندنشاندش بر افراز گاه بلند
وز آن پس بیامد به نزدیک سامبدو گفت کز دل شدم با تو رام
بتان را ز گیتی برانداختمپری‌دخت را هم رها ساختم
ولیکن دو هفته مرا ده امانکه سازم ازو مر تو را شادمان
خز و لعل و در و گهر بی فسوسبه کار آورم از برای عروس
وز آن پس ز شاهان برآرم سرتبیارم شبی ماهرو در برت
جهانجو پذیرفت گفتار اوولیکن نبد آگه از کار او
چه خوش گفت جمشید فرخنده بهرکز افعی مجو در جهان غیر زهر
شه چین دگر ره به یاری بخترها گشت و بر شد برافراز تخت
برو سروران آفرین خواندنددگر باره‌اش شاه چین خواندند
چو بنشست بر تخت فغفور شاهجهان‌پهلوان شد به سوی سپاه
تکش خان و فرهنگ و قلواد شیرتمرتاش و هم قلوش شیرگیر
نشستند با نامور پهلوانکشیدند باده به روشن‌روان
تمرتاش از آن خوابش آمد به یادچنین گفت کای پهلو پاکزاد
ز دلدار مه رو نیابم نشانچنین چند چشمم بود جانفشان
به چربی چنین داد سامش جوابکه بر دل منه هیچ راه شتاب
شکیبائی ار پیشه سازی نکوستبدان تا نماید تو را چهره دوست
در آن رو شه چین به دستور گفتکه رای نکو با دلم گشت جفت
اگر تیره گردد رخ اخترمکه ندهم بداندیش را دخترم
فلک گر ز هم بگسلد بند مننبیند دگر سام فرزند من
همان به که سازیم حیلت‌گریبجوئیم با او دگر داوری
برو خوش برآئیم شادی کنیمکه و مه دگرباره رادی کنیم
چو او گردد از هر سوئی بی‌گمانبرآریم آوازه‌ای ناگهان
که سرو سمن بوی رنجور شدز بس ضعف از خرمی دور شد
چو روزی درین گفتگو بگذردشبی زین شبستان رویم از خرد
درآریم آن زشت‌خو را ز گاهگزینیم جایش نهانی ز چاه
ز ناگاه بنیاد شیون کنیمهمه چین ز ماتم چو گلخن کنیم
که ببریده شد از پریوش رواندریغا از آن سروزاد جوان
ز ماتم چون چین اندر آید به جوشدژم رو شود سام یل زان خروش
پژوهش چو گردد ز غم جان دهدو یا رخ روان سوی ایران نهد
درین گفتگو شاه را باز دارکزو سام خواهد شدن سوگوار