گنج

شمارهٔ ۱ - المسمط المثمن فی نعت النبی الامی العربی الهاشمی القرشی

۳۲ بیت
صبحدم چون نوبت سلطان اختر می زدندخیمه زرین ستون بر طاق اخضر می زدند
خاکیان لاف از هوای آتش تر می زدندو آتش اندر خرمن زهد مزوّر می زدند
حلقه ی زر بر در پیروزه منظر می زدندوین کلاه سایبانرا قبه از زر می زدند
شب نشینان چون دم از مه روی خاور می زدندصبحدم بر می کشید از مهر روی آتشین
رخت بیرون بردم از مطموره ی کون و مکانتوسنِ همّت براندم تا به اوج لامکان
خطّه‌‌ئی دیدم برون از شهربند جسم و جانساکنانش بی سکون و قائلانش بی زبان
مجتمع بر عرصه ی آن جمله ی کرّوبیانوز زبرجد منبری عالی نهاده در میان
من ز جام بیخودی سرمست و بر بالای آنواعظی می گفت هر ساعت بآواز حزین
یا جمیع المسلمین صلوا علی خیرالوریقائد الغر الذی فاحت به ریح الهدی
مصطفی مسند نشین بارگاه اصطفامطلع صبح نبوت آفتاب انبیا
مفتی درس الهی صوفی صفِّ صفامعنی گیسوی او واللیل و عارض والضحی
خسرو عرش آستان، کرسی نشین کبریامهبط ناموس اکبر ، رحمت اللعالمین
ای عَلَم بر تختگاه عالم بالا زدهنوبت صبح دنی بر بام او ادنی زده
بارگاه اجتبا بر ذوره ی علیا زدهخیمه ی لولاک بر نه خرگه مینا زده
در دل شب بانگ سبحان الذی اسری زدهبر در قصرِ فاوحی بانگ ما اوحی زده
آدم خاکی هنوز از آب و گل دم نازدهخاک پایت بود کحل قاصرات الطرف عین
ای بغلطاق لعمرک بر قد قدر تو راستچون تو شمشادی ز باغ قم فانذر برنخاست
در هوای خاکبوست قامت گردون دوتاستبی درودت صومعه در خورد نفت و بوریاست
ابر اگر سقّای درگاهت نگردد بی حیاستمشک چین هر نکته کز بویت نمیگوید خطاست
بر سر دوش‌ تو آن مرغول جعد مُشک ساستیا فراز شاخ سدره شهپر روح الامین
ای تو در بستانسرای لی مع الله خوش نظرکرده بر صدر الم نشرح دل پاکت مقر
در شبستان ابیت افکنده خوان ماحضروز سرانگشت تو منشق ماه زرّین سپر
نرگس مکحولت از بستان ما زاغ البصروز عقیقت درج لااحصی ثنای پرگهر
سر بر آر از مرقد و مستان غفلت‌ را نگردیده بگشای و گنه کاران امّت را ببین
بوده در هجرت ترا صدّیق اکبر یار غارگشته اسلام از عمر بعد از وفاتت آشکار
سور قرآن مانده از عثمان عفّان استواروز علی قانون دین و رسم ملّت برقرار
ساعدین عرش را سبطین معصومت سِواربادپای شرع را عمّین مغفورت سوار
باد بر اولاد و اصحاب تو در لیل و نهارصد هزاران آفرین از حضرت جان آفرین
یا شفیع المذنبین عذر گناه ما بخواهزانک بیرون از تو نبود عاصیان را عذر خواه
چون محاسن در مقابح شد سپید و دل سیاهمی کنم خرگاه زنگاری کبود از دود آه
دارم از حسرت دلی آشفته و حالی تباهوین قد همچون الف‌نون گشته از تاب گناه
دست خواجو گیر و بیرون آر ازین تاریک چاهتا شود با ساکنان عالم علوی قرین