شمارهٔ ۱
از مرغ سحر ناله ی شبگیر برآمدوز طرف چمن زمزمه ی زیر برآمد
ای آنک ز ماهت خط چون قیر برآمدچون جزع تو از حقه ی تقدیر برآمد
بس ناله که از جادوی کشمیر برآمد
جانا بشکر خنده لبت آب شکر ریختوز زلف کژت غالیه بر برگ سمن بیخت
چون خامه ی نقّاش ازل نقش تو انگیختزنجیر شب از فرق تو ایام در آویخت
تا این دل دیوانه بزنجیر برآمد
زانگه که دل از زلف تو منشور جنون خواندجانرا غمت از قالب دلگیر برون خواند
ای آنک مرا چشم تو در ورطه ی خون خواندای بس که صبا در چمن حسن فسون خواند
تا سرو سرافراز تو چون تیر برآمد
خورشید جمال تو چو سر برزند از جیبچون شمع اگرت پیش بمیرم نبود عیب
ای از دهنت مانده یقین در تتق ریببر بوی سر زلف تو از بادیه ی غیب
تعجیل کنان باد جهانگیر بر آمد
چون برقع شبگون فلک از روی تو بگشودمشکین گره از سلسله ی موی تو بگشود
کار دلم از سنبل هندوی تو بگشودآندم که صبا نافه ی گیسوی تو بگشود
دود از جگر سوخته ی قیر برآمد
آیا که چه از زلف سیاه تو کشیدمکز جمله جهان مهر جمال تو گزیدم
چون غمزه ی عاشق کش خونریز تو دیدماز صحبت جان آن نفس امید بریدم
کز رزمگه چشم تو تکبیر برآمد
مطرب چو نوا می زند از پرده ی نوروزخواجو چه کند گر نزند آه جگر سوز
باز آی که از مهر تو ایماه دلافروزجان دست زنان در رسن زلف تو هر روز
زین چاه گل آلوده ی دلگیر برآمد