گنج

شمارهٔ ۲۴۰

۱۱ بیت
روی این چرح سیه روی ستمکاره سیاهکه رخم کرد سیه در غم آن روی چو ماه
خامه در نامه اگر شرح دهد حال دلماز سر تیغ زبانش بچکد خون سیاه
بجز از شمع کسی بر سر بالینم نیستکه بگرید ز سر سوز برین حال تباه
گرچه از ضعف چنانم که نیایم در چشمکیست کو در من مسکین کند از لطف نگاه
بشه چرخ برم زین دل پر آه فغانبدر مرگ برم زین تن پر درد پناه
تا ببیند که که آرد خبری از راهممی دود دم بدمم اشک روان تا سر راه
نه مرا آگهی از حال رفیقان قدیمنه کسی از من بیچاره ی مسکین آگاه
کار من هست چو گیسوی تو دایم در همپشت من هست چو ابروی تو پیوسته دو تاه
گر نبودی شب من چون سر زلف تو درازدستم از زلف دراز تو نبودی کوتاه
آه من گر نکند در دل سخت تو اثرزان دل سنگ جفا کار دلازار تو‌ آه
گر ازین درد جگر سوز بمیرد خواجوحال درویش که گوید بسرا پرده ی شاه