شمارهٔ ۲۲۹
ترک من خاقان نگر در حلقه عشّاق اوماه من خورشید بین در سایه ی بغطاق او
خان اردوی فلک را کافتابش می نهندبوسه گاهی نیست الا کوکب بشماق او
گرچه چنگزخان بشمشیر جفا عالم گرفتاینهمه قتل و ستم واقع نشد در جاق او
ارچه در تابست زلفش کاین تطاول می کندگوئیا جور و جفا شرطست در میثاق او
چون بتم آیاق بر لب می نهد همچون قدحجان بلب می آیدم از حسرت آیاق او
هر امیری را بود قشلاق و ییلاقی دگرمیر مادر جان بود قشلاق و دل ییلاق او
هر دم از کریاس بیرون آید و غوغا کندجان کجا بیرون توانم برد از شلتاق او
در بغلتاق مرصّع دوش چون مه می گذشتاو ملول از ما و ما از جان و دل مشتاق او
گفتمش آخر بچشم لطف در خواجو نگرزانک در خیلت نباشد کس باستحقاق او