شمارهٔ ۲۲
شامش از صبح فروزنده در آویخته استشبش از چشمه ی خورشید برانگیخته است
گوئیا آنک گلستان رخش میآراستسنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است
یا نه مشاطه ز بیخویشتنی گرد عبیرگرد آئینه چینش بخطا بیخته است
تا چه دیدست که آن سنبل گل فرسا رادستها بسته و از سرو در آویخته است
نتوان در خم ابروی سیاهش پیوستآنک پیوند من سوخته بگسیخته است
تا زدی در دل من خیمه باقبال غمتشادی از جان من غمزده بگریخته است
جان خواجو ز غبار قدمت خالی نیستزانک با خاک سر کوت بر آمیخته است