گنج

شمارهٔ ۲۱۵

۹ بیت
ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایاندر بند کمند تو دل حلقه گشایان
وی برده بدندان سرانگشت تحیرز آئینه رخسار تو آئینه زدایان
همچون مه نو گشته ام از مهر تو در شهرانگشت نما گشته ی انگشت نمایان
عمرم بنهایت رسد و دور بآخرلیکن نرسد قصّه عشق تو بپایان
این نکهت مشکین نفس باد بهشتستیا بوی تو یا لخلخه ی غالیه سایان
با سرو قدان مجلس خلوت نتوان ساختتا کم نشود مشغله ی بی سر و پایان
محمول سبکروح که در خواب گرانستاو را چه غم از ولوله ی هرزه داریان
باید که بر آید چو برآید نفس صبحاز پرده سرا زمزمه ی پرده سرایان
منزلگه خواجو و سرکوی تو هیهاتدر بزم سلاطین که دهد راه گدایان