گنج

شمارهٔ ۱۵۲

۱۱ بیت
این غزل یک دو نوبت از سر سوزبلبلی باز گفت در نوروز
کای گل تازه روی خندان لبوی دلارای بوستان افروز
گر بدانستمی که فرقت تواینچنین صعب باشد و دلسوز
از تو خالی نبودمی یکدمو زتو دوری نجستمی یک روز
من چنین از تو دور و بر وصلتخار سر تیز از آن صفت پیروز
در دلم زان دراز سوختنیستاین همه زخم ناوک دلدوز
گل بخندید و گفت خامش باشواتش دل زخار بر مفروز
اگرت هست برک صحبت مادیده ی باز را بخار بدوز
بر کناری برو چو چنگ بسازدر میانی بیا چو عود بسوز
هر که دارد سر محبت توگو ز خواجو بیا و عشق آموز
وین گهرها که می کند تضمینیک بیک می گزین و میاندوز