گنج

شمارهٔ ۱۱۳

۹ بیت
دل من باز هوای سرکوئی داردمیل خاطر دگر امروز بسوئی دارد
هیچ دارید خبر کان دل سرگشته ی منمدتی شد که وطن بر سر کوئی دارد
بگسست از من و در سلسله موئی پیوستکه دل خلق جهان در خم موئی دارد
ایکه از سنبل مشکین تو عنبر بوئیستخنک آن باد که از زلف تو بوئی دارد
ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیمحال آن مست چه باشد که سبوئی دارد
شاخ را بین که چه سرمست برون آمده استگوئیا او هم ازین باده کدوئی دارد
ایکه گوئی که مکن خوی بشاهد بازیهر کرا فرض کنی عادت و خوئی دارد
خیز چون پرده ز رخسار گل افکند صباروی گل بین که نشان گل روئی دارد
خوش بیا برطرف دیده ی خواجو بنشینهمچو سروی که وطن بر لب جوئی دارد