گنج

شمارهٔ ۴ - قطعه

۵ بیت
باد پیمایی که جم را خاک ره پنداشتیبر من از دیوانگی هر دم کمینی می‌گشود
گفتم آخر چند ازین گرمی برو سردی مکنمی‌فروزی آتش و خود کور می‌گردی به دود
چون نداری زهره‌ای زهرت نمی‌باید فشاندچون ندیدی چرمه‌ای چربت نمی‌باید نمود
ریش خود بگرفت و برتیزید و بخروشید و گفتکاین زمان چون نوکری با من نمی‌بینی چه سود
گفتمش دست از چه رو هر لحظه بر ریش آوریدنب خر چندانکه پیمایی همان باشد که بود