شمارهٔ ۲۵ - ایضاً
دمی بصحبت پیری رسیده بودم دوشکه بود منشی دیوان چرخ را استاد
ز حال بنده بپرسید و گفت نشنیدمقصیده ئی که بتجدیدت اتفاق افتاد
دعاش کردم و گفتم که گفته ام دو سه بیتبمدح خواجه ی آفاق صدر دولت و داد
گشاد رشته ی لؤلؤی نظم آن ابیاتولی هنوز سر درج مکرمت نگشاد
سیاه گشت مرا دیده چون مداد و هنوزبهیچوجه بهای مداد نفرستاد
چو این حدیث بگفتم بچشم کین در مننگاه کرد و بخندید و گفت شرمت باد