گنج

شمارهٔ ۵۹ - فی مدح الامیر اعظم الاعدل الاکرم جلال الحق و الدنیا و الدین مسعود

۴۵ بیت
ای آب نزد کلک تو تیغ اکاسرهوی خاک پیش کاخ تو قصر قیاصره
مرغان خوش نوای گلستان خاطرتبا طایران عالم جان در مناقره
یک مفرد از سپاه تو ده باره کرده پستهفت آشکوی قصر فلک را بششپره
روشن دلان رهرو شب خیز چرخ راافزوده از غبار درت نور باصره
رای ترا ز اوج شرف در علو قدربا ناظران منظر علوی مناظره
طبعت که زهره بلبل دستان سرای اوستبا طوطیان سدره نشین در محاوره
از رشک نقش بندی کلک مصوّرتافکنده خامه نقش نگاران فاکره
سلطان تیز تاز فلک را مخالفتبا خاطر خطیر تو عین مخاطره
ابری که آفتاب نماید معاینهکوهی که بر سپهر دواند مکابره
آن خنجرت بود ببراهین قاطعهوین لشکرت بود بدلیلات باهره
رمح تو میخ دیده ی اجرام ثابتهنام تو حرز بازوی ارواح طاهره
قدر تو از تصرف اوهام مختفیذات تو چون لطایف افهام نادره
مثبت بامر صاحب دیوان کن فکانمحصول کان بنام کفت در مؤامره
باز سپید ماه که چرخ آشیان اوستبا تاب آفتاب ضمیر تو شب‌پره
طاوس بوستان فلک کرده آشیانبر آستان قصر تو چون کبک بر دره
باد صبا بپشتی خلق تو در چمنبا شاخهای سنبل و گل در مشاجره
شیر افکنان قلب شکن را بروز رزمرفته ز تاب خنجر تو آب حنجره
شمشیر تست جازم اصل فراعنهکوپال تست عامل کسر اکاسره
دل گرچه هست صدرنشین بی هوای تودر تنگنای سینه بود در مصادره
دانی که چیست این پل نه طاق ششدریبستند بر مسیل سخای تو قنطره
دردم بسوزد از تف تیغت بوقت کیندرهای شش دریچه ی این هفت پنجره
چندان بریزد از کف دستت بگاه جودکز زر کنند پایه ی پیروزه منظره
شمس فلک که مطبخی بارگاه تستنوروز بهر طوی تو بریان کند بره
این گوی آتشین که برین طاق چنبریستگردد ز بوی خلق تو زرینه مجمره
اعظم جلال دنیی و دین اینکه سرورانگردن نهاده اند بحکم تو یکسره
مسعود شاه شاه نشان کز علّو قدرذات تو گشت نقطه و افلاک دایره
بهرام از آن سبب که غلامی ز خیل تستگردون دهد ز خرمن ماهش مشاهره
باشد درست مغربی مهر و سیم ماهبی سکّه ی قبول تو در شهر ناسره
هر شب کنند هفت تنان درس مدحتتدر کاخ هفت روزن شش در مذاکره
از مه رخان پرده نشین ضمیر تومهر جهان فروز بود یک مخدّره
سوء المزاج خصم تو چون از برودتستاز ناردان اشک چه سازد مزوّره
بر دست بحر جود تو آب برامکهکردست تیغ کین تو جبر جبابره
هر چند فاردی تو و خصم تو ده هزارداوت رسید و شد بتمامی مششدره
طبعم که طوطی شکرستان مدح تستبا نغمه هزار کند صد مفاخره
کلکم بگاه مشق مدیح تو خضروارسرچشمه ی حیوة بر آرد ز محبره
در باب قلعه گیری ملک سخنوریبا من کنند شاهسواران مشاوره
هرگه که بر مهاری دانش شوم سواریکس با مهارتم نبرد نام مهمره
اشعار من که یوسف مصر لطافتستباشد عزیز پیش سلاطین قاهره
با انوری مه کنم و ازرقی چرخهر ساعتی که حکم تو باشد مشاعره
چون جرعه سیرکی شوم از خاک درگهتگر چون صراحیم برسد جان بغرغره
آیم بسر چو خامه بدیوانت موکشانهر چند رانده ام چو قلم بر سر استره
تا از فراز قلعه نه گنبد سپهرپیدا شود علامت اجرام نیره
یک حجره باد بر در حصن جلال تواین برج هفت غرفه ی شش گوشه کنگره
خالی مباد یک نفس از عیش و خرّمیچون زهره ات مجاری آیام ز اهره
لطف تو با شمال و صبا در مطایبهصیت تو با صباح و مسا در مسافره