گنج

شمارهٔ ۵۳ - فی مدح الامیر الاعظم جلال الدنیا و الدین ارپه بیک و یصف السیف

۴۴ بیت
آن چیست عکس بیرق زرین آسمانیا برق تیغ خسرو کیخسرو آستان
چون چرخ بیقرار و ازو چرخ را قرارزو فتنه بی نشان و ازو فتنه را نشان
همچون سماک رامح و زو رأس را هراسهمچون شهاب ثاقب و زو دیو را زیان
چون لعل دلبران پری چهره آبدارچون چشم عاشقان جگر خسته خونفشان
آیا چه جوهریست که هنگام کارزارهم طبع نار گیرد و هم رنگ ناردان
در گنج شایگان بود الماس و از گهرالماس پاره ئیست درو گنج شایگان
مانند اژدهای دمانست زهرداریا نی بگاه حمله نهنگیست جان ستان
چون طبع در تحرک و چون وهم تیز روروشن تر از یقین و ازو عقل در گمان
چون برگ گندناست ولیکن ز خون خصمگردد بروز معرکه چون شاخ ارغوان
در آب اگر چه قطره گهر گردد این عجبدر آن قطره ئی شده چندین گهر نهان
آتش کسی نگفت که بیرون جهد ز آبکس آب را ندید کش آتش بود مکان
در دست شهریار بهنگام کارزارچون آب قطره ئیست بدریای بیکران
خضر سکندر آیت جمشید معدلتعنقای قاف مرتبت سد ره آشیان
کشور گشای ملک و جهاندار ملک بخشصاحبقران عصر و خداوند انس و جان
قطب سماک نیزه مریخ انتقامگردون آفتاب دل صاعقه سنان
مالک رقاب ملک عرب خسرو عجمدیهیم بخش تاجوران شاه کامران
اعظم جلال دنیی و دین انک از علوشد پایمان همت او فرق فرقدان
والا امیرزاده آفاق ارپه بیکانکو بمهر و کینه جهانیست در جهان
ایام زیر دستش و اجرام زیر پایگردونش در جنیبت و دریاش در بنان
تیغش گرفته ملکت کسری و کیقبادصیتش شکسته رونق دارا و اردوان
شاها غرض ز فطرت عالم تو بوده ئیور نی که داشتی خبر از کاف کن فکان
منسوخ کرد قصه ی یک روزه رزم توجنگ دوازده رخ و ناموس هفت خوان
چون بر فراز رخش تکاور شوی سوارگوئی تهمتنست که آید ز سیستان
نوک سنانت حلقه زرین آفتاببرباید از کناره ی میدان آسمان
خصم تو چون سخن بزبان سنان کندساکت شود چو تیغ تو بیرون کشد زبان
گیتی عنان حکم بدست تو داد از آنکپیرست چرخ سرکش و بخت تو نوجوان
گردون بر آستان جلال تو پرده دارکیوان فراز قبّه ی قدر تو پاسبان
آنجا که آتش سر تیغت زند شراردوزخ چو اخگری بود و آسمان دخان
خصم ترا از آتش سر تیغت زند شراردوزخ چو اخگری بود و آسمان دخان
صاحبقران عهدی از آنرو که اخترتبا مشتری ببرج شرف می کند قران
از قلزم عطای تو یک قطره بیش نیستدر کن فکان نتیجه بحر و دفین کان
با مسرع قضا شده حکم تو همرکاببا نصرت و ظفر شده بخت تو هم عنان
درشان تست آیت شاهی از آنک توهم پادشه نشانی و هم پادشه نشان
چون در فضای معرکه افتد غریو کوسگردد ز بیمت از تن دشمن روان روان
کوه گران رکاب ز تیغ سبک سرتگردد سبک عنان چو رکابت شود گران
شیر فلک ز بیم کمند تو در گریزگاو زمین ز سم سمند تو در فغان
سلطان یک سواره ی گردون بزینهاردر دست و پای مرکبت افتد که الامان
کوه کمرکش ار بخلاف تو سرکشدبشکاف سینه اش ز سر تیغ تا میان
حکم تو گشته مرکز آفاق را محیطجود تو روزنامه ی ارزاق را ضمان
قاضی القضاة مسند پیروزه از شرفدر زیر شقه علمت بسته طیلسان
اجرام را صلابت تیغ تو رهنمایو ایام را مهابت قهر تو قهرمان
با پرتو ضمیر تو خورشید گو مباشدر جنب کبریای تو جمشید گو ممان
آب حیوة را که بظلمت نشان دهندخاک جناب تست درین تیره خاکدان
در ملک چون سکندر ثانی توئی کنونبادا کرامتت چو خضر عمر جاودان