شمارهٔ ۵۱ - فی منقبة مولای متقیان اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب علیه السلام
قرطه ی رز چاک زد لعبت سیمین بدناشک ملمع فشاند شمع مرصع لگن
خیری خور بردمید از دل خارای کوهمرغ چمن برکشید زمزمه ی خار کن
دانه ی گاورس چید باز سپید سحرداغ گلستان بماند در دل زاغ و زغن
طایر طاوس بال کرد نشیمن بباغگلرخ بستان فروز گشت چمان در چمن
طارم شش روزه شد رشک ریاض بهشتحقّه ی پیروزه گشت درج عقیق یمن
زاتش خور بر فروخت عرصه میدان چرخچون ز تف تیغ گیو قلب سپاه پشن
جوهری چرخ چون لؤلؤ لالا خریدداد زر مغربی درّ ثمین را ثمن
دهر معرّبد کشید خنجر تیز از نیامچرخ مشعبد فشاند سونش لعل از دهن
زال زر مهر بین از پی دیو سپیدرخش بمیدان کین تاخته چون تهمتن
قیصر قصر فلک کرده کمین بر حبشسیف بمانی بدست چون پسر ذی یزن
خیمه پیروزه گون یافته سیمین ستونشمسه ی زر رشته تاب بافته زرّین رسن
یوسف گلروی چرخ رسته ز چنگال گرگلیک بخون کرده رنگ لاله صفت پیرهن
خنجر سرخاب مهر آتش بهرام سوزلشکر جمشید قلب خیل شیاطین شکن
محمل سلطان مصر آمده بیرون ز شاممشرقی تیز رو گشته پدید از عطن
صبح مسیحا نفس از ره بام آمدهساغر زرین بچنگ چون صنمی سیم تن
سالک دل یافته نکهت روح القدسچون نبی یثربی بوی اویس قرن
انوری خاوری از سر صدق و صفاورد زبان ساخته محمدت بوالحسن
قاضی دین رسول خازن گنج بتولقامع کیش هبل ماحی نقش وثن
شاهد شامی برید شعر سیه بر بدنوافعی سیمین کشید مهره زر در دهن
چرخ سراسیمه داد مهر سلیمان ببادصرح ممرّد فتاد بر گذر اهرمن
زد شب زنگی نژاد از پی تسخیر ملکخیمه مهراج زنک بر در شاه ختن
روز درفشان درفش جم شد و شب بیورسبماه فروزنده روی رای و زحل برهمن
مادر پیر جهان سینه سیه کرده استتا دل شمس رضیع سرد شود از لبن
چون مه مصر سپهر در چه کنعان فتادتیره چه غرب را منقطع آمد شطن
ترک فلک را ببین داغ حبش بر جبینطره ی شب را نگر نافه ی چین درّ شکن
چرخ جواهر فروش بر سر بازار صنعبر طبق لاژورد ریخته در عدن
خیل شه نیروز رانده جنیبت بشامخسرو هندوستان برده بچین تاختن
مهر چه مه روی مصر گشته بزندان اسیرقطب چو یعقوب پیر ساکن بیت الحزن
مطرب داستانسرا کوهه ی کاوس مقامخسرو ضیغم سوار بیشه ی شیرش وطن
ساقی زرینه کاس از پی بزم طربدر بن طاس افق ریخته دُردی دن
رامح چرخ از سماک سائس دور قمرآخته زرین سنان ساخته سیمین مجن
کوکب سیاره را پیر فلک راهبرموکب انوار را ظل زمین راهزن
دودکش چرخ را انجم ثابت چراغبتکده دهر را ظلمت ظالم شمن
خون شفق در کنار چرخ بسوک حسیندود غشق در جگر دهر بداغ حسن
انک بود رعد را از غم او ناله کاروانک بود ابر را بی رخ او گریه فن
روضه ی تحقیق را گیسوی آن ضمیرانگلشن توحید را عارض این نسترن
یافته خلد برین از لب این ناردانو آمده در باغ دین قامت آن نارون
نیست بجز ذکرشان مفتی جانرا فنوننیست بجز فکرشان دوحه ی دل رافنن
دوش که بود از حزن شمع دلم شعله زنسینه انجم فروز مشعله ی انجمن
تار تن ناتوان سوخته از تاب دلمرغ دل خون چکان دوخته برباب زن
زمزمه ی زیرم از ناله شبگیر خویشباده ی گلگونم از خون دل خویشتن
آتش می ریخته آب من خاکسارنغمه ی بربط زده راه من ممتحن
مهدی مهد دماغ آنکه خرد نام اوستاز غرف کبریا کرده نظر سوی من
گفت که تا کی بود در شب محنت تراشمع دل تابناک از ذوبان در شجن
چند در این تنگنا دل ببلا مبتلاچند در این تیره جا جان بفنا مرتهن
خیز چو عیسی برین طارم خضرا خرامگوش ثواقب بمال چشم ثوابت بکن
دلو زحل بازگیر از کف گردون پیروز سر سلطان شرق افسر زر درفکن
تا کندت آرزو پایه ی قطب فلکبازستان مردوار پایه نعش از سه زن
آتش خور بر فروز کلک عطارد بسوزخنجر بهرام گیر گردن گردون بزن
راه ملاهی مپوی باغ الهی بجویوز پی سبزی مشوی دست ز سلوی و من
گرچه نئی یار غار از در غار هدیمگذر و چون عنکبوت پرده غفلت متن
چون زده ئی کوس دین بر سر کوی یقینتخت اقامت مزمن بر در درگاه زن
درگذر از چند و چون تا بکی از کیف و کمبر گذر از نهی و نفی تا بکی از لاولن
چون برسیدی بحال دم مزن از قیل و قالچون بگذشتی ز قال بیش مگو ما و من
تا نکنی ورد خویش شه اولیااز ورق خاطرت محو نگردد محن
شیر دل لافتی شیر خدا مرتضیحیدر خیبر گشا صفدر عنتر فکن
ناصب رایات علم شارح آیات حقواسطه ی کاف و نون کاشف سرّ و علن
شاه ولایت پناه میر ملایک سپاهکهف مکین و مکان زین زمین و زمان
مرغ سلونی صفیر بحر خلیلی گهرتازی دلدل سوار مکّی قدسی سنن
ازهر زهرا حرم گوهر دریا کرمروح مسیحا شیم خضر سکندر فطن
مکتب دین را ادیب راه خدا را دلیلفلک ملل را خطیب شاه رسل را ختن
گفته ز تعظیم شأن محمدتش مصطفیخوانده ز فرط جلال منقبتش ذو المنن
نعل سم دلدلش تاج سر فر قدینخاک ره قنبرش سرمه چشم پرن
سبحه طرازان قدس در حرمش معتکفقلعه گشایان چرخ بر علمش مفتتن
دست مده جز بدو تا نشوی پایمالفتنه مشو جز برو تا برهی از فتن
جان ثنا خوان من تا ابد از مدحتشباز نیاید چو مرغ از گل و برگ سمن
در ره مهرش فلک مشوره با من کندزانک بود مستشار نزد خرد مؤتمن
چون ببرم از جهان حسرت آل رسولروز جزا در برم سوخته بینی کفن
سرو قد کلک من چون متمایل شودریزدش از چین زلف نافه چینی بمن
گفته ی خواجو گلیست رسته ز گلزار جانکاید از انفاس او بوی خرد بی سخن