گنج

شمارهٔ ۴۲ - و له ایضاً

۲۸ بیت
سحر چو مشعله دار سپهر آینه فامچراغ صبح برافروزد از دریچه ی بام
ز روی مهر بشوید جهان سفله نوازز چهره شب زنگی نهاد گرد ظلام
بعزم مملکت نیمروز لشگر روممعاودت کند از ترکتاز ملکت شام
شه ممالک گردون که از سیاست اوگهی که خنجر زرّین برون کشد ز نیام
سر از دریچه ی افلاک برکشد ناهیدز دست حربه ی خونریز بفکند بهرام
بخاک درفتد از احترام و بوسه دهدبساط مجلس اعلی افتخار انام
جهان دانش و کوه وقار و کان کرمسپهر رفعت و دریای جود و فخر کرام
مدار مرکز آفاق زین دولت و دینکه کار مملکت از کلک او گرفت نظام
چهار بالش قدرش به موضعی زده اندکه از تصور آن بقعه قاصرست اوهام
زهی سپهر جنابی که چرخ سرزده رابدست رایض حکم تو داده اند زمام
مدبّران فلک را در انتظام امورمجاری قلمت باز دارد از احکام
سزد علاقه ی زرین نوربخش سپهرسرادقات جلال ترا طناب خیام
گر اهتمام تو تدبیر دام و دانه کندهمای سدره نشین را در آورد در دام
و گر ز خلق تو بوئی صبا بچرخ بردمخدرات فلک عنبرین کنند مشام
ز حلم و عزم تو داند خرد که مسموعستاگر زمین حرکت یابد و فلک آرام
جهان بذات شریف تو قائمست و رواستبحکم آنکه عرض را بجوهرست قیام
بجای سبع مثانی مسبّحان فلککنند ورد مدیح تو حرز هفت اندام
بروزگار تو رهزن نماند جز مطرببدور عدل تو خونخواره نیست الاجام
بدرگه تو شه چرخ چنبری هر روزکشیده خنجر زرین ز بهر دفع عوام
صبوحیان فلک را ببزمگاه افقبود بیاد تو بر کف مدام جام مدام
منم که طوطی شیرین زبان آرد شورچو عندلیب سخن را درآوردم بکلام
بهای شعر مرا مشتری ز غایت مهردرست مغربی از آفتاب گیرد وام
ز حضرت تو اگر دور بوده ام یکچندز امتناع فلک بود و نکبت ایام
مقیم در دل پر آتشم مقام تو بودچرا که شمس بود برج آتشینش مقام
بورد مدح تو پیوسته بوده ام مشغولولی ز صدر تو تخفیف کرده ام ابرام
ندانم از چه سبب بنده را درین مدتبعرض گاه قبول تو برنیامد نام
همیشه تا بنماید ز چرخ آینه گونکلاه گوشه سلطان چرخ آینه فام
چون ماه یکشبه بادا بقات روز افزونحسود را خطر از کاستن چو ماه تمام