گنج

شمارهٔ ۲۵ - فی مدح الصاحب الاعظم منشی الممالک الایلخانیه صدر الدین یحیی القزوینی

۴۷ بیت
چو نشد ز بام طارم این نیلگون حصارمنجوق چتر خسرو سیاره آشکار
از موکب طلایه سلطان نیمروزبشکست قلب کوکبه ی خیل زنگبار
دامن کشان ز کلّه زربفت شد پدیدخاتوان حجله خانه مشرق عروس وار
ناگه در آمد از درم آن ماه مهربانسر تا قدم مرکب از الطاف کردگار
در پا فکنده طرّه مشکین مشکبویبر کف گرفته باده نوشین خوش گوار
هر ذره مشرقی شده خلوتسرای مناز عکس جام باده صافی و روی یار
من در خمار مانده از آن چشم نیم مستوز دل قرار رفته از آن زلف بیقرار
جانم بلب رسانده و از لب نداده کامکارم ز دست برده و از سر گرفته کار
از من کناره کرده و دانم که جز کمرکس با میان او نکند دست در کنار
سر می کشید سنبلش از دست و جان منافتاده در کشاکش آن زلف تابدار
از رشک چین طره مشکین دلکششخون گشته در بلاد ختن نافه تتار
کردم بمار نسبت زلفش وزین سخنبر خویشتن ز غصه بپیچید همچو مار
در شکرش ملاحت و در لب شکرستانبر لاله اش کلاله و بر سرو لاله زار
جعدش بنفشه نکهت و خطش بنفشه فامماهش بنفشه زیور و سروش بنفشه بار
در غنچه اش تبسم و در سنبلش فریبدر لاله اش لطافت و در نرگسش خمار
چون روزگار حاسد مخدوم شرق و غربآشفته بر گلش گره زلف مشگبار
فخرالانام کهف بشر قدوه صدورغوث الوری ملاذ امم مفخر کبار
بر صدر روزگار کسیرا مجال نیستاز حشمت و جلال مگر صدر روزگار
فرخنده صدر دولت و دین کز نفاذ حکمبربست چرخ سرزده را دست اقتدار
آن قطب معدلت که سپهریست از علووان مفخر جهان که جهانیست از وقار
هر لحظه صیت رتبتش از فرط کبریابر ساکنان عالم علوی کند گذار
بنیاد خاک اگر نبدی حلم او بر آبمسدود کی شدی بمسامیر کوهسار
هر چند بر محک زنمش پیش رای اوگوئی درست مهر ندارد جوی عیار
ای کعله جلال ترا سد ره در طوافوی سده ی جناب ترا کعبه در جوار
بر سقف کبریای تو برجیس پاسبانبر آستان قدر تو خورشید پرده دار
از دفتر ضمیر تو حرفیست آفتابکز زر نوشته اند بر این لوح سیمکار
ملک جهان بیسر یسارت خورد یمیندریا و کان بیمن یمینت دهد یسار
عالم باهتمام وجود تو در وجودلیکن وجود را بوجود تو افتخار
گردون بگرد مرکز خاک از مدار اوستحکمت بگرد مرکز گردون کند مدار
سر برنیامدی بر قدر تو چرخ راگر لطف شامل تو نگفتی که سر بر آر
پیروزه ی سپهر که زیبد نگین تونام تو بر نگین معالی کند نگار
جز باز همت تو ندارد کسی بیادمرغی که کرگسان سپهرش بود شکار
طاق فلک ز قصر معالیت باشکوهقوس قزح ز طارم ایوانت یادگار
چون حضرتت بساط شرف گسترد سپهردر مجلست ز خوشه ی پروین کند نثار
ذاتت ورای مرتبه ی جمله عالمستعالم بذات تست گرش هست اعتبار
مهر جهان فروز که سلطان انجمستبوسد جناب درگهت از روی اضطرار
در روزگار عدل تو آشفتگی نماندجز در شکنج طره خوبان قندهار
بر شش جهة موانع یاجوج فتنه راحفظ جهان پناه تو سدیست استوار
در مغز فتنه از اثر اهتمام توترکیب گشته خاصیت کوک و کوکنار
اجرام اختران سماوی باتفاقکردند بر مجاری حکم تو اقتصار
چون آسمان مطاوع و اجرام چاکرنداندیشه زین سپس زمدار فلک مدار
شعرم بمدحت تو بشعری رسید از آنکشعری سزد که باشدش از شعر من شعار
با شهسوار چرخ برین هم عنان شودطبعم چو بر سمند معانی شود سوار
تا چار مادرست و سه فرزند کون رایکدم مباد ذات تو خالی ز پنج و چار
بادا بقای عمر تو چندانکه در حسابآنرا هزار سال محاسب کند شمار
از طول ده کسوت عمر ترا طرازوز سیر چرخ ساعد حکم ترا سوار
کار تو در ترقی و جاه تو مستدامملک تو بی نهایت و عمر تو پایدار