گنج

شمارهٔ ۲۳ - یمدح السلطلان السلاطین قهرمان الماء و الطین جمال الدولة و الدین شیخ ابواسحق

۴۰ بیت
اهل دل را بین پیام از کوی جانان آمدهجان عالم را نوید از عالم جان آمده
صادقانرا صبح اومید از افق طالع شدهعاشقانرا مدت هجران بپایان آمده
تنگدستان پریشان حال محنت دیده رامژده ی دولت ز پای تخت سلطان آمده
جان پر درد اسیران بوی درمان یافتهکار بی سامان بی سیمان بسامان آمده
باز مرغان سحر خیز ترنّم ساز راصبحدم بوی گل از طرف گلستان آمده
یارب انفاس مسیحست این نسیم روح بخشاز دم او درد ما را بوی درمان آمده
گوئیا خاص از برای روح روح آدمستاین شمیم جانفزا از باغ رضوان آمده
ای عزیزان این بشیر از مصر کی تشریف دادزو سروری با مقیم بیت احزان آمده
خاتم دولت که در چنگال دیو افتاده بودبنگرید این لحظه با دست سلیمان آمده
گوس دعوت گو بزن هاروت که بینم در دلشبهجتی از مقدم موسی عمران آمده
آمد از ظلمت برون آن خضر جم رتبت که هستاز لطافت خاک پایش آب حیوان آمده
مژده عالم را که بینم در امور مملکترونقی از موکب دارای دوران آمده
رستم کشور گشا و گیو کیسخرو نشانسوی دارالملک شیراز از سپاهان آمده
خسرو اعظم جمال دین و دنیا آنکه هستاز شکوهش رخنه در قدر قدرخان آمده
گر ندیدی خسرو پرویز را از ملک رومبار دیگر بر فراز تخت ایران آمده
شخ ابواسحق ابراهیم خلّت را ببینکامیاب و کامجوی از فرّ یزدان آمده
آنک شد مجموعه ی لطف آلهی ذات اواز پی جمعیت جمعی پریشان آمده
چرخ روئین تن چو دیدش روی در بهرام کردگفت رستم بین دگر با زابلستان آمده
این شه خورشید رای ماه رایت را نگرنعل خنگش شمسه ی ایوان کیوان آمده
هرچه بر لوح ازل تحریر کرده دست صنعنامه ی اقبال او را عین عنوان آمده
بهر طوی قدر او هر سال بر سیمین طبقبرّه ترک سپهر از مهر بریان آمده
چون شنیده نام دست گوهر افشانش زرشکآب در چشم پر آب بحر عمّان آمده
این کرامت بین که می بینم جهانرا از علّودر پناه دولت شاه جهانبان آمده
مغزی پیروزه ی زر دوز چرخ سیمگونپای قدرش را ز بهر موزه درشان آمده
ای ربیع عمر را قهرت محرم ساختهو اصطناعت باغ دل را ابر نیسان آمده
خرمن امال را عنف تو آتش در زدهو آیت آجال را تیغ تو برهان آمده
کشته ی اومید را ابر عطایت داده آبخشکسال آز را ابر تو باران آمده
در ضیافت خانه ی انعام عامت وقت آشماه قرص و چرخ اخضر سبزی خوان آمده
در معانی بنده ی رأیت شده سلطان هندوز معالی خاک پایت تاج خاقان آمده
کسوتی کان دوخته بر قد اقبالت قضاجیب چرخ اطلس آنرا عطف دامان آمده
چار طاق شش در هفت آشکو یعنی فلکدر گهت را غرفه ئی در جنب ایوان آمده
قرص سیمین جهان آرا که خوانندش قمرشامی جاه ترا گوی گریبان آمده
چون زند بخت جوانت نوبت کیخسرویباد طفل دانش پیر تو پیران آمده
تا کشیده طبع حکمت پرورت خوان هنرلقمه خوار از سفره ی فضل تو لقمان آمده
با هزاران دیده گردون پایه ی قدر ترادیده از رفعت برون از حد امکان آمده
چون شه ملک رسالت بحر احسانی و مندر مدیحت قابل تحسین حسّان آمده
صبر ایوبی بباید تا ببیند روزگارهمچو داعی مدح پردازی ز کرمان آمده
تا بود سلطان سیمین تخت زرین تاج راهفت اقلیم فلک در تحت فرمان آمده
منشی دیوان گردون بادت از فرط جلالکمترین دفتر کش نوّاب دیوان آمده
وانک او نخجیر تیر آسمان گیر تو نیستهمچو گاو چرخ در کیش تو قربان آمده