گنج

شمارهٔ ۱۰ - فی النعت خلفاء الراشدین

۳۸ بیت
کشتگان راه حق لاف از مسیحا می زنندکوس وحدت بر فراز چرخ اعلی می زنند
هر زمان بنگر که بت رویان شادروان صنعتاب در چین سر زلف سمن سا می زنند
خسروان عالم ابداع در ملک وجودهر دم از کتم عدم تختی بصحرا می زنند
منشیان قدرت بیچون ز جرم آفتاببر مثال بی مثالی آل تمغا می زنند
نغمه سازان هزار آوای باغ کبریاهمچو بلبل در ترنّم راه عنقا می زنند
بسکه سرمستان راهش نعره ی اُنظر اِلیکهمچو موسی بر فراز طور سینا می زنند
بر درش گردنکشان روی اطعنا می نهندپیش حکمش سروران بانگ سمعنا می زنند
مطربان بزم لاهوتی بهنگام صبوحساز الا بر ادای نغمه ی لا می زنند
مه رخان حلقه ی تهلیل بهر صید دلچین لا در حلقه ی گیسوی الا می زنند
خستگان تیغ مهر سرمدی مانند شمعدر دل شب دم ز صبح سیم سیما می زنند
هر کجا بینند کان از جای می باشد برونمالکان ملک وحدت خیمه آنجا می زنند
لشکر آرایان میدان دار دین احمدیخیمه بر لشکر گه انا فتحنا می زنند
رخت او آدنی بدیوان آنی می آورندگوی ما اوحی بچوگان فاوحی می زنند
مهریس بر سر منشور ختم انبیااز پی انفاذ حکم آل طه می زنند
قیصران هفت قصر لاژوردی روز و شبنوبت دین نبی در دیر مینا می زنند
از ضیافت خانه ی شرعش قدم بیرون منهچون ندای دعوتش شرقاً و غربا می زنند
ساکنان روضه از رشح جنابش دمبدمآب گل بر آتش رخسار حورا می زنند
زرگران انجم از احسان حیدر دور نیستکر ززرّ جعفری اکلیل جوزا می زنند
چرخ را از حسرت مسمار نعل دُلدلشمیخهای آتشین در چشم بینا می زنند
شمع را چون زندگی از سرفشانی حاصلستگر به تیغت می زنند ای دل بهل تا می زنند
زایران کعبه ی جان بین که با احرام دلدر ره تحقیق لبیک تولا می زنند
خازنان گنج عشق از بیم طرّاران عقلقفل کتمان بر سر صندوق افشا می زنند
دل برین منزل منه زیرا که قطّاع الطریقراه وامق بر در خرگاه عذرا می زنند
سرمکش بر قلب دانش زانک صعلوکان دوردر صف حکمت سنان بر پورسینا می زنند
مهر این پیران روئین تن چرا ورزی از آنکاتش کین در نهاد پیر و برنا می زنند
افسر جمشید بر فرق فریدون می نهندتخت ذوالقرنین بر ایوان دارا می زنند
دُر فروشان جواهر خانه ی امید رامهر حرمان بر در درج تمنّا می زنند
تا درین بستان طمع در دسته ی گل بسته ایمعندلیبان هر نفس گلبانگ بر ما می زنند
عیب نتوان کرد اگر مجنون خرمن سوز راآتش سودای لیلی در سویدا می زنند
مصریان جان عزیز از عشق یوسف می دهندوز جهالت خنده بر اشک زلیخا می زنند
باده می نوشند و منع باده نوشان می کنندجان بلب می آورند و دم ز عیسی می زنند
فیلسوفان چراغ افروز قصر قیصریاز چه معنی سنگ بر قندیل ترسا می زنند
تا مگر لؤلؤ لالای مراد آید بدستچشمهای رود بارم راه دریا می زنند
شبروان ناله ی گردون نوردم هر نفسرخت در ارکان هفت ایوان خضرا می زنند
طائران آه عالم سوز من پروانه وارخویش را هر لحظه بر شمع ثریا می زنند
کوه را از خون چشمم خرقه دوزان سحابپاره های لاله گون بر دلق خارا می زنند
خاک پای آن کسانم کز سر دیوانگیپشت دستی بر جهان بی سر و پا می زنند
ضرب را خواجو نوازش دان بحکم آنک چنگآنزمان بر ساز می آید که او را می زنند