گنج

شمارهٔ ۲۵۸

۱۰ بیت
ای دلم جان و جهان در راه جانان باختهنرد درد عشق بر امید درمان باخته
دین و دنیا داده در عشق پریرویان ببادوزسر دیوانگی ملک سلیمان باخته
بر در دیر مغان از کفر و دین رخ تافتهواستین افشانده بر اسلام و ایمان باخته
پشت پائی چون خضر بر ملک اسکندر زدهوز دو عالم شسته دست و آب حیوان باخته
با دل پر آتش و سوز جگر پروانه وارخویش را در پای شمع می پرستان باخته
بسته زنار از سر زلف بتان وز بیخودیسر نهاده بر در خمار و سامان باخته
کان و دریا را زچشم درفشان انداختهوز هوای لعل جانان جوهر جان باخته
من چیم گردی زخاک کوی دلبر خاستهمن کیم رندی روان در پای جانان باخته
بینوایان بین برین در گنج قارون ریختهتنگدستان بین درین ره خانه ی خان باخته
پاکبازی همچو خواجو دیده ی گردون ندیدبر سر کوی گدائی ملک سلطان باخته