شمارهٔ ۹۷ - در مدح رکن الدین محمدبن عبد الرحمن طغان یزک
میر کشور گشای رکن الدینکه درش دیو را شهاب کند
حرز امت محمد آنکه ز حلمکنیتش دهر بوتراب کند
فخر آل طغان یزک که فلکفلک الدولتش خطاب کند
خیمهٔ دولتش بر آن زد چرخکه ز حبل اللهش طناب کند
آتش تیغ صرصر انگیزشزهرهٔ بوقبیس آب کند
عکس رای سماک پیرایشقلب را کیمیای ناب کند
بخت بیدار خواب دیدهٔ اوفتنه را شیر مست خواب کند
رنگ تیغش میان خون عدوصوفیی دان که کار آب کند
گر جهان حصنهای دوشیزهعقد بندد بر او صواب کند
که عجوز جهان سپید سری استکز سر کلک او خضاب کند
نوک منقار کبک را عدلشگاز ناخن بر عقاب کند
آفتاب از کفش به تب لرزه استکانجم جود فتح باب کند
چون به تب لرزه آفتاب در استعرق سرد چون سحاب کند
آفتاب ار ز خاک زر سازدبختش از خاک آفتاب کند
به سخن در خراب گنج نهدبه سخا گنج را خراب کند
دهر چندان مناقبش داندکه به دست چپش حساب کند
گرچه وهنی رسید از ایامشزودش ایام کامیاب کند
کوه چون سر سپید گشت از برفچرخ زلفش بنفشه تاب کند
گنج اخلاص داشت خاقانیزان گهر ریز آن جناب کند
هر سحر گویمش دعای به خیرایزد ارجو که مستجاب کند
در غربت اگر ز درد دل نالمهم نالهٔ من پزشک من باشد
واندر تب اگر مزوری سازماشکم تر من تمشک من باشد
گویم همه روز مغز پالایمو آن را که شنود رشک من باشد
وانگاه پی مغز خشک پالودهپالودهٔ من سرشک من باشد