شمارهٔ ۵۲
تا به غربت فتاد خاقانییکدری خانهایش زندان است
نه درون ساختنش توفیق استنه برون تاختنش امکان است
روی چون عنکبوت در دیوارپس سنگی چو مور پنهان است
پاسبانش برون در قفل استپرده دارش درون کلیدان است
اشک جیحون و دم سمرقندیدل بخاری و آه سوزان است
یعنی این در چهار دیواری استکه درش سوی چرخ گردان است
از برون لب به قفل خاموشی استوز درون دل به بند ایمان است
خانه در بسته دار بر اغیارتا در او این غریب مهمان است
برگ عیشی مساز خاقانیکه وجودش ورای امکان است
عالم از چار علت است به پایکه یکی زان چار ارکان است
خانه را هم چهار حد بایدکان چهار اصل کار بنیان است
علت عیش را سه چیز نهندکان مکان و زمان و اخوان است
ز آن نگفتند چارمین یعنینیست چیزی که چارم آن است