گنج

شمارهٔ ۴۹

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: الاست۱۰ بیت
قبلهٔ ابدال قلهٔ سبلان دانکو ز شرف کعبه‌وار قطب کمال است
کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشدجامهٔ احرامیان که کعبهٔ حال است
در خبری خوانده‌ام فضیلت آن راخاست مرا آرزوش قرب سه سال است
رفتم تا بر سرش نثار کنم جانکوست عروسی که امهات جبال است
چادر بر سر کشید تا بن دامنیعنی بکرم من این چه لاف محال است
مقعد چندین هزار ساله عجوزیبکر کجا ماند این چه نادره حال است
موسی و خضر آمده به صومعهٔ اوصومعه دارد مگر فقیر مثال است
هست همانا بزرگ بینی آن زالچادر از آن عیب پوش بینی زال است
گفتم چادر ز روی باز نگیریبکر نه‌ای شرم داشتن چه خصال است
از پس بکران غیب چادر غیرتبفکن خاقانیا که بر تو حلال است