شمارهٔ ۴۴ - در ذم غرور به مال
مشو خاقانیا مغرور دولتکه دولت سایهٔ ناپایدار است
به دولت هر که شد غره چنان دانکه میدانش آتش و او نیسوار است
چو صبح است اول و چون گل به آخرکه این کم عمر آن اندک قرار است
به رنگی کز خم نیلی فلک خاستمشو خرم که رنگ سوگوار است
در آن منگر که نیل او سراب استکه خود نیلش سراب عمر خوار است
بسا دولت که محنت زادهٔ اوستکه خاکستر ز آتش یادگار است
بسا محنت که دولت، آخر اوستکه دی مه را نتیجه نوبهار است
سر دولت غرور است و میان لهوبه پایانش زوال روزگار است
به می ماند که می فسق است ز اولمیانه مستی و آخر خمار است