شمارهٔ ۳۳۵ - در حماسه و مدح خود
شاعر مُفلِق منم، خوان معانی مراستریزه خور خوان من عنصری و رودکی
زنده چو نفس حکیم نام من از تازگیگشته چو مال کریم حرص من از اندکی
قالت من نیمروز، حالت من نیمشبتیغ کشد هندوی تیر زند ناوکی
در بر این پیرزن هیچ جوان مرد نیستخلق همه کودکند من نکنم کودکی
بلبل خُردم که خورد بس کُنَدَم کرمکیکرمِ قَزَم در هنر زان نکنم کرمکی
بوم چنان سربزرگ از همه مرغان کم استوز همه باز است بیش با همه سر کوچکی
تا کی گوئی چو گل دارم یاقوت و زرمن چو صبا بگذرم تا تو چو گل بترکی
عذر نهم گر نهای خوش سخن و راستبینحنظل و آنگه خوشی؟ احول و آنگه یکی؟
بخت کیان مانک است سعد فلک مانکی استمن ز پی فال سعد مانکیم مانکی
اینت علی رایتی قاتل هر خارجیوینت قباد آیتی قامع هر مزدکی
جعفر صادق به قول جعفر برمک به جودبا هنر هاشمی با کرم برمکی