شمارهٔ ۳۳۰
کیست ز اهل زمانه خاقانیکه تو اهل وفاش پنداری
دوستی کز سر غرض شد دوستهان و هان تاش دوست نشماری
خواجه گوید که دوستدار تواَمپاسخش ده که دوست چون داری
تا عزیزم مرا عزیز کنی؟چون شدم خوار خوار انگاری؟
یا بلندم کنی گهِ پستی؟یا عزیزم کنی گهِ خواری؟
با من این دوستی به شرطی کنکآخر آن شرط را به جای آری
کهآن خطائی که حق ز من بیندگر تو بینی، ز من نیازاری
ور شود خصم من زبردستیزیر پای بلام مگذاری