گنج

شمارهٔ ۳۲۳

نیست در موکب جهان مردینیست بر گلبن فلک وردی
پدر مکرمت ز مادر دهرفرد مانده است، بی‌نوا فردی
رصد روز و شب چه می‌بایدکه ندارد ره کرم گردی
چیست از سرد و گرم خوان فلکجز دو نان این سپید و آن زردی
درد بخل است جان عالم راالامان یارب از چنین دردی
من که خاقانیَم، ز خوان فلکدست شستم که نیست پس‌خوردی
ناجوان مردم ار جهان خواهمکه ندارد جهان جوان مردی
همتم رستمی است کز سر دستدیو آز افکند به ناوردی
خواجه‌ای وعدهٔ نوالم دادبر زبان عزیزتر مردی
گفتم آن مرد را که بهر دلتبپذیرم یکی ره آوردی
که بسا مخلصا که شربت زهرنوش کرد از برای هم‌دردی
خواجه وعده وفا نکرد و وفاکی کند هیچ بخل پروردی
گرچه او سرد کرد خاطر منگرم شد هم نگفتنش سردی
دل که آزرد اگر بدانستیکو کسی نیست هم نیازردی
دیر دانست دل که او کس نیستورنه از نیست یاد چون کردی