شمارهٔ ۳۱۴ - در شکایت از روزگار
اهل دلی ز اهل روزگار نیابیانس طلب چون کنی که یار نیابی
گر دگری ز اتفاق همنفسی یافتچون تو بجوئی به اختیار نیابی
خوش نفسی نیست بیگرانی کامروزنافهٔ بی ثَرب در تتار نیابی
آینهٔ خاک تیره کار چه بینیز آینهٔ تیره نور کار نیابی
روز وفا آفتاب زرد گذشته استشب خوشی از لطف روزگار نیابی
نقطهٔ کاری کناره کن که زره راساز جز از نقطهٔ کنار نیابی
بر سر بازار دهر خاک چه بیزیکآخر ازین خاک جز غبار نیابی
دهر همانا که خاکبیزتر از توستزآنکه دو نقدش به یک عیار نیابی
بگذر ازین آبگون پلی که فلک راستکآب کرم را در او گذار نیابی
قاعده عمر زیر گنبد بیآبگنبد آب است کهاستوار نیابی
دست طمع کفچه چون کنی که به هر دمطعمی ازین چرخ کاسهوار نیابی
چرخ تهی کز پی فریب تو جنبدکاسهٔ یوزه است کهش قرار نیابی
کشت کرم را نه خوشه ماند و نه دانهکاهی ازین دو به کشتزار نیابی
خاک جگر تشنه را ز کاس کریماناز نم جرعه امیدوار نیابی
جرعه بود یادگار کاس و بر این خاکبوئی از آن جرعه یادگار نیابی
یاد تو خاقانیا ز داد چه سود استکز ستم دهر زینهار نیابی