شمارهٔ ۳۱۰
ای چرخ لاجوردی بس بوالعجب نمائیکآیینهٔ خسان را زنگارها زدائی
هر ساعتم به نوعی درد کهن فزائیچون من ز دست رفتم انگشت بر که خائی؟
بر سختهای تمام تا چند برگرائیدانستهای عیارم تا چندم آزمائی؟
پیروزهوار یک دم بر یک صفت نپائیتا چند خس پذیری؟ آخر نه کهربائی
خردم بسودی آخر در دور آسیائیبیخردگی رها کن خردم چو جو چه سائی
چون صوفیان صورت در نیلگونْ وِطائیلیک از صفت چو ایشان دور از صف صفائی
الحق کثیف رایی گرچه لطیف جایییکتا بر آن کسی کز طفلی بود دوتائی
آن کز دهانهٔ گاز خورد آب ناسزاییبر زرّ بخت آن کس بخشی تو کیمیائی
از آفتاب دولت آن راست روشناییکو رخنه کرد روزن پشت از فراخنایی
خاقانیا نمانده است آب هنرنمائیای سوخته توانی کهاین خام کم درائی