شمارهٔ ۳۰۱ - در حسرت عمر گذشته
گنج عمری داشتی خاقانیاکم کم از گنج تو کم شد آه آه
شد سیاهی دیدهٔ دولت سپیدشد سپیدی چهرهٔ سَلوَت سیاه
در زیان عمر یکسانند خلقخواه درویش است، خواهی پادشاه
از کیا درگیر کز زر یافت تاجتا شبانی کز گیا دارد کلاه
بامدادان روز چون سر برزندبر همه یکسان درآید شامگاه
هرکه را بیصرف کم شد نقد عمرهست مغبون اندر این بازارگاه
عمر کاهد تن گدازد دور چرخاینت چرخ تن گداز عمر کاه
جزوی از من کم شود، جزوی ز میرروزی از من بگذرد، روزی ز شاه
از گدائی چون من و میری چو توعمر یکسان میستاند سال و ماه
کام ثُعبان را چه خرچنگ و چه مورسیل طوفان را چه خرسنگ و چه کاه
آتش سوزان و داس تیز رایک صفت باشد تر و خشک گیاه
شمع را از باد کی باشد امان؟پنبه را زآتش کجا باشد پناه
شاه محجوب است و من آگه ز کارشاه مشغول است و من فارغ ز گاه
بلکه من آزادم او در بند آزبلکه من آگاهم او غافل ز راه