شمارهٔ ۲۸۸
کمین گشادن دهر و کمان کشیدن چرخبرای چیست ندانی، برای کینهٔ من
ز نوک ناوک این ریمنِ خُماهَن فامهزار چشمه چو ریماهن است سینهٔ من
من آفتابم سایه نیَم که گم کندمچو گم کند به کف آرد دگر قرینهٔ من
نه نه به بحر درم بر فلک کمان نکشمکه سرنگون چو کمانه کند سفینهٔ من
اگر قناعت مال است گنج فقر منمکه بگذرد فلک و نگذرد خزینهٔ من
به دخل و خرج دلم بین بدان درست که هستخراج هر دو جهان یک شبه هزینهٔ من
چو خاتم ار همه تن چشم شد دلم چه عجبکه حسبی الله نقش است بر نگینهٔ من
چو آبگینه دلی بشکنم به سنگ طمعکه جام جم کند ایام از آبگینهٔ من
به کلبتینم اگر سر جدا کنی چون شمعنکوبد آهن سرد طمع گزینهٔ من
همای همت خاقانی سخن رانمکه هیچ خوشه نگردد برای چینهٔ من