شمارهٔ ۲۷۶ - در موعظه
هر که را من به مهر خواندم دوستچون دگر کس شناخت شد دشمن
چه پی دشمنان شود به خلابچه دم دوستان خورد به سخن
خواه با دشمن است سر در جیبخواه با دوست پای در دامن
آب و آتش یکی است بر تن مشکخواه آب آر و خواه آتش زن
از تنش بوی دشمنی آیدچون شود دوست آشنای دو تن
دوست از هر دو تن دو رنگ شوددل از آن کو دو رنگ شد برکن
دوست کهاول شناخت دشمن و دوستشد چو عالم دو رنگ در هر فن
گه گه از خود هم آیدم غیرتکه بود دوست همسرا با من
سایهٔ خویش هم نهان خواهمچون شود سرو دوست سایه فکن
صد هزار است غیرتم بر دوستآنچه یک غیرت آیدم بر زن