شمارهٔ ۲۵۷
منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون رانداز آنکه دست حوادث زده است بر دل ریشم
رگ گشادهٔ جانم به دست مهر که بنددکه از خواص به دوران نه دوست ماند و نه خویشم
نه هیچ کام برآید ز میر و میرهٔ شهرمنه هیچ کار گشاید ز صدر و صاحب جیشم
هزار درد دلم هست و هیچ جنس به نوعینساخت داروی دردم، نکرد مرهم ریشم
ز کس سخن چه نیوشم حدیث خوش چه سرایمتنور گرم نبینم فطیرها چه سریشم
ز غصه چون بره نالم که سوی میش گذاریکه بر نیارد شاخم بره نیارد میشم
ز سردی نفس من تموز دی گرددچه حاجت است در این دی به خیشخانه و خیشم
ز چار نامه عیان شد که من موحد ناممبه چار کیش خبر شد که من مقدس کیشم
چو نان طلب کنم از شاه عشوه سازد قوتمچو آب خواهم از ایام زهر دارد پیشم
خدایگانا در باب آن معاش که گفتیصُداع ندهم بیشت جگر مخور بیشم
مرنج اگرت بگویم به نان و جامه مرنجانبه نان و جامه رسان از بنان و خامهٔ خویشم