شمارهٔ ۲۴۹
برد بیرون مرا ز ظلمت شکاین چراغِ یقین که من دارم
کعب همت به ساق عرش رسانداین دو تن عقل و دین که من دارم
خیل غوغای آز بشکستنداین دو صف در کمین که من دارم
خود سگی کردنم نفرماینداین دو شیر عرین که من دارم
قدما گرچه سحرها دارندکس ندارد چنین که من دارم
کنم از شوره خاک شیرهٔ پاکاین کرامات بین که من دارم
نبرد ذل بر آستان ملوکاین دل نازنین که من دارم
نه ز سَردان خورم طپانچهٔ گرماین رخ شرمگین که من دارم
حسبی الله مراست نقش نگینجم ندید این نگین که من دارم
تخم همت ستاره بر دهدمفلک است این زمین که من دارم
دل مرا در خرابهای بنشانداینست گنج مهین که من دارم
همتم سر ز تاج دردُزدداینست دزد امین که من دارم
من که خاقانیم ندانم همکه چه شاهی است این که من دارم