شمارهٔ ۲۴۱ - در مدح اقضیالقضاة علی و آمدن به عیادت خاقانی
بخ بخ ار فاروق ثانی را کنم مدحت به جانکاجتهاد حیدری رای مُصیبش یافتم
هر کجا در پیشگاه شرع دانش پیشهای استپیشگاه منصب و صدر حِسیبش یافتم
یک جهان چون من زکات استان حِبر مقتداستکز نصاب علم دین صاحب نصیبش یافتم
چون علی اقضیالقضات است و علی نام است همکهاندر احکام قضا رای عجیبش یافتم
گنج دین الحمدالله ایمن است از نقب کفرکهاژدها سر نوک کلک او رقیبش یافتم
مار زرین کهافکند تریاک کافور از دهانهر کرا دردی است چون فرمان طبیبش یافتم
هر تراشه کز سر اقلام او انداخت تیغسر بهای تاجداران نسیبش یافتم
در فراست چون عطارد در دِراست مشتری استکهآسمان را قعده و مه را جنیبش یافتم
هم عبادت راست نوح و هم عیادت را مسیحکهاندر امت هم خلیل و هم صهیبش یافتم
فکرت او خندهگاه دوست را مانَد بدانکچون خلیل از نار گلبرگ رطیبش یافتم
خاطر او آب خضر و آتش موسی است زانکهم ز آب الطاف و هم زآتش لهیبش یافتم
دهر پیر بوالفضل است ام صبیان یافتهکز بنات فکر او عودالصلیبش یافتم
پیش تهذیب بنانش از هری را از فریابجد آموزی نهم گرچه ادیبش یافتم
آن زمان کهاقدام فرخ در عیادت رنجه کردبکر دولت را ندا کردم مجیبش یافتم
لهجهٔ من تیغ سلطان است در فصل الخطابتا نگوید آن زمان تیغ خطیبش یافتم
زر سرخ ار شد پشیمانی سپید آتش گرفتچون توان گفتن که مغشوش و مُعیبش یافتم
طوطی ار پیش سلیمان نطق بربندد رواستهم سیاست بر سر مرغان رقیبش یافتم
بلکه گوید فاضلان را بط شمردم در سخنچون به خاقانی رسیدم عندلیبش یافتم
گوید استاد است اندر طرز تازی و درینظم و نثرش دیدم و مدح و نسیبش یافتم
گرچه چون دارای مرق مشرقش دیدم ضمیرلیک چون عنقای مغرب بس غریبش یافتم
باد صبح از خاک کاشان تحفهٔ خلقش مرابوی طوبی داد کهآبستن به طیبش یافتم
گر دلم شد دوده انقاس دواتش ساختمور تنم شد حلقه خلخال نجیبش یافتم
بر جناح راه دیدم روی خوبش گویم اینحبذا آن ماه نو کهاندر رکیبش یافتم
هم رضیع ملک سرمد باد عمر او چو عقلکز رضاع مکرمت جان را ربیبش یافتم