گنج

شمارهٔ ۲۳۹

هر خشک و تر که داشتم از غم بسوختمهر بال و پر که داشتم از دم بسوختم
از ناله هفت خیمهٔ گردون شکافتموز آه چار گوشهٔ عالم بسوختم
چندین هزار نافهٔ مشک امید رابر مجمر نیاز به یک‌دم بسوختم
بنگاه صبر و خرمن دل را به جملگیکردم به جهد با هم و در هم بسوختم
هر جوهری که بود بر این سقف لاجورداز شعله‌های آه دمادم بسوختم
گر چتر روز سوختم از دم عجب مدارمنجوق صبح و پرچم شب هم بسوختم
از تف دل شرار به صحرا چنان زدمکز دود مهره در سر ارقم بسوختم
نیمی بسوختم دل خاقانی از عنانیمی دگر که ماند به ماتم بسوختم
دوش از بخار سینه بخوری بساختمبر خاک فیلسوف معظم بسوختم
هر ساعت این خروش برآید مرا ز دلکه‌ای عم بسوختم ز غم ای عم بسوختم