گنج

شمارهٔ ۲۳۱ - در مدح تاج الدین

دو گهر دان پیمبری و کرمزاده از کان کاینات به هم
هر دو را کوهسار مغز بشرهر دو را آفتاب نور قدم
ز آفرینش درخت انسی راستبیخ پیغمبری و شاخ کرم
دهر بیخ پیمبری بگسستشاخ رادی به تیغ کرد قلم
نه پیمبر بزاد از کیهاننه نبی خود بزاید از عالم
بس که روز پیمبری که گذشتندمد صبح رادمردی هم
حکم حق تا درِ نبوت بستبست گردون درِ فتوت هم
نه نه گرچه پیمبری شد ختمراد مردی برفت باز عدم
که‌آشکارا چو روز می‌بینیآفتاب کرم در اوج هِمَم
آفتاب کرم کجاست به ریاهل همت که‌راست ز اهل عجم
سروری دارد آنکه قالب جودکند احیا چو عیسیِ مریم
گوهر تاج ملک، تاج الدینکوست سردار گوهر آدم
حاسد خاک پای او کعبهتشنهٔ آب دست او زمزم
کرمش چشمه سار مشرب خضرقلمش سر بهای خاتم جم
سر تیغ و زبانهٔ قلمشهست دندانه چو لب خاتم