شمارهٔ ۲۲ - در هجو شهر زوری
سیزده جنس نهاده است نبیکه همه مسخ شدند و همه هست
ز آن یکی خرس که بد خنثی طبعدیگری پیل که شد فسق پرست
من خری دیدم کو مسخ نبودخوک شد چون ز خری کردن جست
بود اول خر و آخر شد خوکچون به بنگاه خسان دل دربست
سفلهای بود سفیهی شد دونپشهای آمد و شد پیلی مست
بتر خلق بدی دان که به طبعدر بدی سفلهتر از خود پیوست
تا مقر ساخت به شه زور ظلمچون دل از مولد کم کاست گسست
نیک بد گشت در این منزل بدگرچه بد بود در آن، مولد پست
احمقی بود سیاهی در دلظالمی گشت سپیدی در دست
ظلم خیزد چو طبیعت شد حمقدرج آید چو دقایق شد شصت
چون پس از حمق عوان طبع شودشهر زوری که به بغداد نشست