شمارهٔ ۱۲۴ - در مدح اقضی القضاة عز الدین بوعمران
امام ملت چارم که آسمان ششمسعود مشتری او را نثار میسازد
غیاث ملت، اقضی القضاة عز الدینکه بحر دستش زرین بحار میسازد
فضایلش ملک دست راست چندان دیدکجا به دست چپ آن را شمار میسازد
عطاردی است زحل سر زبان خامهٔ اوکه وقت سیر سه خورشید یار میسازد
به بوی خلق بهار از خزان همی آردبه بذل گنج خزان از بهار میسازد
قرار ملک سکندر دهد به کلک دو شاخکه در سه چشمهٔ حیوان قرار میسازد
به قمع کردن فرعون بدعه موسیوارقلم در آن ید بیضاش مار میسازد
چو موسیی که مقامات دین و رخنهٔ کفرز مار مهره و وز مهره مار میسازد
جهان به خدمت او چون قلم سجود کندکه کارش از قلم دین نگار میسازد
فلک شکافد حکمش چنان که دست نبیشکاف ماه دو هفت آشکار میسازد
اگر بنان نبی مه شکافت، دست امینز آفتاب شکافی شعار میسازد
دلم که آهوی فتراک اوست حبل اماناز آن دوال پلنگان شکار میسازد
عیادت دل بیمار من کن قدمشکه از زمین فلک افتخار میسازد
ز بس که بر سر من تافت آفتاب رضاشمرا چو روی شفق شرمسار میسازد
سپهر، حلقه به گوشم سزد که تاج مراز حلقهٔ در خود گوشوار میسازد
سپه کشم ز عجم در عرب که صدر عجممرا چو طفل عرب طوقدار میسازد
مرا ز خاک به مردم همی کند پدرشهم او شعار پدر اختیار میسازد
دل مرا که ز توفیق بخت نومید استقبول همتش امیدوار میسازد
به عهد مفتی عالم درخت جاه و جلالبه نام و کنیت او برگ و بار میسازد
به نوبت من هرکس که یافت کسوت شعرز لفظ و معنی من پود و تار میسازد
بقا حصار تنش باد کاین حصار کبودز سایهٔ سر کلکش حصار میسازد