گنج

شمارهٔ ۱۰۳ - این قطعه را در واقعهٔ حبس خویش گفته

بهشت صدرا تا دولت تو در دربستبر آستان تو درهای آسمان بگشاد
قریشی هدی از رایت تو کرد شرفیمانی ظفر از تیغ تو گرفت نژاد
به بارگاه تو دامن کشان رسید انصافز درگه تو گریبان دریده شد بیداد
سپهر مهرهٔ بازوی بندگان تو گشتاز آن قبل ز قبول فنا شده است آزاد
سیه سپید جهان گوئی از دوات تو خاستکه صورت شب و روز آمد آبنوس نهاد
به یاد حضرت تو یوسفان مصر سخنمدام جام معانی کشند تا بغداد
ز بود بنده و نابود او چه برخیزدکجا رضای تو نبود، نبود و بود مباد
رضای خاطر من چون توئی تواند جستکه آب و دانهٔ سیمرغ جم تواند داد
خدایگان سپهر آستان نکو داندکه در جهان سخن بنده بی‌نظیر افتاد
در آن مبین که ز پشت دروگری زاده استکجا خلیل پیمبر ه از دروگر زاد
ز بنده بوی برند آن و این در این صنعتاگرچه موی برند این و آن در این بنیاد
در آن چه عیب که از سرب بشکند الماسهنر در آن، که ز الماس بشکند پولاد
بدل من آمدم اندر جهان سنائی رابدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد
دهان دهر به گوهر چنان بیاکندمکه ره نبود نفس را که گویدم فریاد
به باغ خاطر من خواه تازه نخل سخنز خشک بید هر افسرده‌ای چه اری یاد
ز نخل، میوه توان چید چون بیازی دستز بید کرم توان یافت چون بجنبد باد
اگر جهان من از غم کهن شده است رواستجهان به مدح تو تازه کنم بقای تو باد
دلی که مدح تو سازد شکسته به که درستچو جای گنج سگالی خراب به کاباد