غزل شمارهٔ ۹۳
تب دوشین در آن بت چون اثر کردمرا فرمود و هم در شب خبر کرد
برفتم دست و لبخایان که یاربچه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
بدیدم زردرویش گرم و لرزانچو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
بفرمودم که حاضر گشت فصّادبرای فصد، قصد نیشتر کرد
بهر نیشی که بر قیفال او زدمرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا خون از رگ جان ریخت لیکنورا خون از رگ و بازو بدر کرد
به نوک غمزه هر خون کو ز من ریختز راه دستش اندر طشت زر کرد
تو گفتی روی خاقانی است آن طشتکه خونِ دیده بر وی رهگذر کرد