غزل شمارهٔ ۸۶
با او دلم به مهر و محبت نشانه بودسیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسماناز طاعتم هزارهزاران خزانه بود
بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاهعرش مجید ذات مرا آشیانه بود
هفتصد هزار سال به طاعت گذاشتمامید من ز خلق برین جاودانه بود
در راه من نهاد ملک دام حکم خویشآدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم ز خاک بود و من از نور پاک اوگفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گویند عالمان که نکردی تو سجدهاینزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
میخواست او نشانهٔ لعنت کند مراکرد آنچه خواست، آدم خاکی بهانه بود
بر عرش بُد نوشته که ملعون شود کسیبرد آن گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکنکاین پند بهر دانش اهل زمانه بود