غزل شمارهٔ ۵۳
دردی است درد عشق که درمانپذیر نیستاز جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
حلقهیْ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
گفتا به روزگار بیابی وصال مامنت پذیرم ارچه مرا دلپذیر نیست
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهادچون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
بار عتاب او نتوانم کشید از آنکدل را سزای هودج او بارگیر نیست
بیکار ماند شست غم او که بر دلماز بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
خود پردهام دراندم و خود گویدم که هانخاقانیا خموش که جای نفیر نیست
اندر جهان چنان که جهان است در جهاناو را به هر صفت که بجوئی نظیر نیست
او را نظیر هست به خوبی در این جهانخاقان اکبر است که او را نظیر نیست