گنج

غزل شمارهٔ ۴۴

ای باد صبح بین که کجا می‌فرستمتنزدیک آفتاب وفا می‌فرستمت
این سر-به-مُهر-نامه بدان مهربان رسانکس را خبر مکن که کجا می‌فرستمت
تو پرتوِ صفائی از آن بارگاه انسهم سوی بارگاه صفا می‌فرستمت
باد صبا دروغ‌زن است و تو راست‌گویآنجا به رغم باد صبا می‌فرستمت
زرّین‌قبا زره زن از ابر سحرگهیکآنجا چو پیک بسته‌قبا می‌فرستمت
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده استنزد گره‌گشای هوا می‌فرستمت
جان یک نفس درنگ ندارد، گذشتنی است!ور نه بدین شتاب چرا می‌فرستمت؟
این دردها که بر دل خاقانی آمده استیک یک نگر، که بهر دوا می‌فرستمت