غزل شمارهٔ ۳۹
آن کز می خواجگی است سرمستبر وی نزنند عاقلان دست
بیآنکه کسی فکند او رااز پایهٔ خود فروفتد پست
مرغی که تواش همای خوانیجغدی است کز آشیان ما جست
از پنجرهٔ صلاح برخاستبر کنگرهٔ فساد بنشست
قلب سخن شکستهنامانبر ما نتوان بدین بپیوست
گیرم که دلِ درستمان نیستباری نامی درستمان هست
تو طعنه زنی و ما همه کوهتو سنگ زنی و ما همه طست
خاقانی را اگر سفیهیهنگام جدل سخن فروبست
این هم ز عجایب خواص استکهالماس به زخمِ سرب بشکست