غزل شمارهٔ ۳۳۳
تا بیش دلم خراب داریدل بیش کند ز جانسپاری
ای کار مرا به دولت توافتاد قرار بیقراری
دل خوش کردم چنین که دانیتن دردادم چنان که داری
یک ناخن کم نمیکنی جورتا خون دلم به ناخن آری
جان کاهی و اندهان فزاییسیبی به دو کرده روزگاری
آوازه فراخ شد به عالمدرگاه تو را به تنگ باری
هر لحظه کشی ز صف عشاقچندان که به دست چپ شماری
این باقی عمر با تو باشمکز عمر گذشته یادگاری
خاک در تو رساند آخرخاقانی را به تاجداری