غزل شمارهٔ ۳۲۸
کردی نخست با ما عهدی چنان که دانیماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی
راندی به گوش اول صد فصل دلفریبمو امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی
آن لابههای گرمت ز اول بسوخت جانمزیرا که همچو آتش، یکسر همه زبانی
از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانموز من جفا نیاید، دانم که نیک دانی
از خون من فرستی هردم نوالهٔ هجریک ره به خوان وصلم ناکرده میهمانی
هستم بر آنکه خود را بیتو ز خود برآرمهرچند میسگالم تو نیز هم برآنی
خاقانی این جفاها از تو عجب نداردکاخر نه در جهانی، پروردهٔ جهانی