گنج

غزل شمارهٔ ۳۰

زخم زمانه را در مرهم پدید نیستدارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دلشمشادوار تازه و خرم پدید نیست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشستاز پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماندوی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
دردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنکسرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
خاقانیا دمی که وبال حیات توستدر سینه کن به گور که همدم پدید نیست