غزل شمارهٔ ۲۸۰
دلم دردمند است باری برافکنبر افکندهٔ خود نظر بهتر افکن
میندیش اگر صبر من لشکری شددلت سنگ شد سنگ بر لشکر افکن
اگر با غمت گرم در کار نایمز دمهای سردم گره در بر افکن
اگر نُزل عشقت بجز جان فرستمبه خاکش فرو نه، برونِ در افکن
تو را طوق سیمین درافکند غبغبمرا نیز از آن زلف طوقی برافکن
پی از هر خسی سایه پرورد بگسلنظر بر عزیزان جان پرور افکن
که فرمایدت کاشنای خسان شوکه گوید که هرّای زر بر خر افکن
مشو در خط از پند خاقانی ای جانکه این خوش حدیثی است بر دفتر افکن