گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۷

ز باغت بجز بوی و رنگی نبینمخود آن بوی را هم درنگی نبینم
زهی هم تو هم عشق تو باد و آتشکه خود در شما آب و سنگی نبینم
چه دریاست عشقت که هرچند در ویصدف جویم الا نهنگی نبینم
همه خلق در بند بینم پس آخربه همت یک آزاد رنگی نبینم
چو خاقانی از بهر صید دل خودبه از تیر مژگان خدنگی نبینم